‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه - روانشناسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه - روانشناسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

بلوغ

ابرها عاشق اند ,
عاشق باریدن ,
و هنگامی که سرشار می شوند ,
می بارند و عشقشان را نثار می کنند .

انسان لحظه ای بالغ میشود
که به جای حاجتمند بودن , عشق بورزد .
در این لحظه او شروع می کند به لبریز شدن
و تقسیم کردن با دیگران .

حاجتمند , تاکیدش بر این است که چطور بیشتر دریافت کند .
اما عاشق ( بالغ ) , تاکیدش بر این است که چگونه بیشتر بدهد ,
و چطور بی قید و شرط ببخشد .

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

زندگی تورو فریب میده ...



Take one look at yourself, and realize
Life's been treating you nice, better be wise
And enjoy your moments

میشه با طرح یک فلسفه زندگی رو به بهشتی معنی کرد که در اون هیچ وجه ناراحت کننده ای وجود نداشته باشه . همه چیز مثبت ارزیابی بشه . میشه گفت زندگی کردن به خودیه خود بهترین و والاترین هدف در دنیاست و دیگه فرقی نمیکنه تو چطور زنده باشی . میتونی از همین نفس کشیدن مجانی و منت توی دنیا لذت ببری و بگی برگ برنده من در دنیا همین چیزاست ....

اما

میشه با طرح یک فلسفه زندگی رو به جهنمی تشبیه کرد که آدمیان در بند و زنجیر توی اون اسیر شدن . هیچ راه فراری نیست و هیچ انتخابی نیست . گیوتین جبر روزی سر همگی مارو قطع میکنه . آدمیزاد در وسعت آسمانها و کهکشانها پشیزی هم نیست . دیگه چه فرقی میکنه تو بخندی یا گریه کنی توی دنیایی که تو حتی غباری نیستی . فرض کن تو بر غبار خدایی کنی ... کاری که میکنی راه رفتن روی غباره ....

شما چه انتخابی میکنید ؟ قبول کنید که در هر دو وضعیت زندگی میکنید ...
من جوابی برای خودم پیدا کردم . تو هم جوابی برای خودت پیدا کن .

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

زندگی به سبک کریستوف کلمب

بزرگترین توفیق کریستف کلمب در کشف آمریکا این نبود که از کروی بودن شکل زمین استفاده کرد تا از راهی دیگر به هند برسد - زیرا کسان دیگری هم پیش از او به این فکر افتاده بودند - یا اینکه اسباب سفر را به دقیقترین صورت آماده کرد و در طرح بادبانهای کشتیهایش کمال مهارت را به خرج داد - زیرا این کار نیز از دیگران ساخته بود .
بلکه نمایانترین کار کلمب این بود که تصمیم گرفت بخش شناخته زمین را ترک کند و به غرب حرکت کند و آنقدر دور شود که دیگر با وسایل و اسبابی که داشت نتواند به وطن بازگردد !
در زندگی و علم نیز گشودن سرزمین های جدید ناممکن است , مگر آنکه انسان آماده باشد لنگرگاه امن آنچه پیش از آن بوده را ترک کند و خطر جهشی را به جلو که آینده اش نامعلوم است را بپذیرد .

حرکت به جلو , ترک آنچه در گذشته برای ما امنیت محسوب میشد و شهامت داشتن برای رویارویی با مسائلی که نمیدانیم چیستند , ترسی ندارند - چون جان مارا نمیگیرند - تنها بهانه ای هستند برای لذت بردن از لحظه حال حاضر و اندوخته کردن بر بار تجربه برای روبرویی با آینده .