‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

چند بیت , عشقی !

کار گل زار شود گر تو به گلزار آیی
نرخ یوسف شکند چون تو به بازارآیی

---

خاطری چند اگر از تو شود شاد بس است
زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد ...

---

سر زلف تو نباشد سر زلف دگری
از برای دل ما قحط پریشانی نیست

---
آنچه بینی دلت همان خواهد
وآنچه خواهد دلت همان بینی


----



۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

تفعل


زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد منه تا نکنی بنیادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افــراز که از ســرو کنی آزادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
می مخور با دگران تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
چهره را آب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
دست گیرم که ز هجر تو ز پا افتادم
چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را
رام شو تا بدهد طالــع فرخ دادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم